مدیریت علم و فناوری

تحقیقات: از بنیادی تا کاربردی

آرش موسوی، استادیار مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور

محمدامین برادران نیکو، پژوهشگر مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور

سرزمین علم فضایی ناهمگن است و پژوهش‌های علمی به انواع گوناگون دسته بندی شده‌اند. تقسیم‌‏بندی‌های مختلف علوم مانند انسانی-طبیعی، عقلی-تجربی، نظری-عملی و آشکار-پنهان تا کنون دیده شده است. یکی از دسته بندی های رایج تقسیم علوم به بنیادی و کاربردی است. معمولاً علوم بنیادی را با شاخه هایی از علم مانند فیزیک محض، ریاضی محض و فلسفه می شناسیم و علوم کاربردی را با رشته هایی مانند مهندسی مکانیک، صنایع غذایی و مهندسی کامپیوتر. در این مقاله نشان می دهیم تمایز بنیادی-کاربردی کاملاً مشخص نیست و می توان علوم را درون طیفی از بنیادی تا کاربردی قرار داد.

علوم بنیادی، تحقیقات بنیادی یا تحقیقات محض به پژوهش علمی گفته می‌شود که هدف از آن ارتقاء نظریات علمی برای فهم بیشتر و پیش بینی دقیق‌تر پدیدارهای طبیعی یا غیر طبیعی است. تحقیق بنیادی معرفت مبنایی درباره‌ی جهان را به پیش می‌راند. علوم بنیادی نظریه جدید علمی برای تبیین یک پدیده ارائه می‌دهند یا نظریات قبلی را حمایت و یا ابطال می‌کنند. این نوع از علوم و تحقیقات منبع ایده‌های علمی بسیار جدید درباره‌ی جهان هستند. تحقیقات بنیادی معمولاً اصول و نظریه‌های جدیدی ارائه می‌دهند که مستقیماً کاربردی ندارند ولی با این وجود می‌توانند مبنای پیشرفت و توسعه در زمینه‌های مختلف شوند.

علوم کاربردی به آن دسته از علوم اطلاق می‌گردد که کاربرد معرفت علمی موجود در محیط‌های عملی مانند فناوری و نوآوری را نشان می‌دهد. علوم کاربردی قصد دارند با استفاده از فرایندها و معارف علمی به نتیجه عملی و مورد استفاده خاصی دست یابند. گستره علوم کاربردی از مهندسی و داروسازی گرفته تا آموزش کودکان را شامل می‌شود. تحقیقات کاربردی به منظور حل مسائل عملی به کار می‌روند و معمولاً از روش‌های تجربی استفاده می‌کنند. تحقیقات کاربردی پایان موقتی نسبت به مسئله و جهت‌دهی داده‌ای دارند. بنابراین ممکن است از چارچوب مفهومی موقتی مانند فرضیات کار[۱] استفاده کنند. سازمان همکاری و توسعه اقتصادی[۲] (OECD) در «راهنمای فراسکاتی» که در سال ۲۰۰۲ منتشر کرد تحقیقات کاربردی را به عنوان دسته‌ای از فعالیت‌های تحقیق و توسعه (R&D) در کنار تحقیقات بنیادی و توسعه تجربی معرفی می‌کند:

«تحقیقات پایه فعالیتی نظری یا آزمایشگاهی است که اساسا برای کسب دانش جدید درباره مبانی اصلی پدیده ها و واقعیت های قابل مشاهده تلاش می کند. تحقیقات کاربردی نیز پژوهش  اصیلی برای رسیدن به معرفت جدید است. با این وجود این نوع تحقیقات در درجه اول به سمت هدف خاصی هدایت می شوند. توسعه تجربی فعالیتی نظام مند است که برای تولید محصولات، مواد یا ابزار جدید هدایت می شوند تا فرایندها، سیستم ها و خدمات جدیدی به وجود آورند یا اینکه فرایندهای قبلی را ارتقا دهند.» (OECD, 2002).

سه گانۀ «بنیادی، کاربردی و توسعه تجربی» در راهنمای فراسکاتی با انتقاداتی مواجه بوده است. یکی از نقدهای رایج بر این تقسیم بندی این است که معیار راهنمای فراسکاتی برای تمایز میان تحقیقات به میزان کافی آشکار و عینی نیست. از آنجا که معیار مذکور بر اساس قصد پژوهشگر است، به نظر می رسد تمایز محوری میان «بنیادی» و «کاربردی» بیشتر به گرایش های ذهنی پژوهشگر بستگی دارد. علاوه بر این، پروژه های فردی اغلب شامل فعالیت هایی است که هر دو جنبه بنیادی و کاربردی را پوشش می دهد و با هیچ کدام از آن سه دسته تحقیقات علمی منطبق نیست. در مسیر پروژه ممکن است وزنۀ ترازو به نفع کاربردی یا بنیادی تغییر کند. بنابراین این نوع از طبقه بندی علوم بیشتر از اینکه ذاتی آن پژوهش باشد مبتنی بر گرایش های پژوهشگر است (Roll-Hansen, 2009).

علاوه بر طبقه بندی های آماری راهنمای فراسکاتی، دو مدل نظری رایج برای تمایز میان علوم بنیادی و کاربردی وجود دارد. مدل نخست توسط وینوار بوش[۳] در دوران پس از جنگ جهانی دوم ارائه شد. بوش به دستور رئیس جمهور وقت آمریکا، فرانکلین روزولت، طرح علم پساجنگ را ارائه داد. او در گزارشی با عنوان «علم: مرز بی پایان»[۴] طرحی را پیشنهاد کرد تا فرایند تخصیص بودجه علم را از گرفتاری‌های سیاسی رها سازد. گزارش بوش به ماهیت علوم بنیادی و نقش آن در خلق نوآوری می‌پردازد. دو نکته اساسی در گزارش بوش دیده می‌شود. نخست اینکه علوم بنیادی بدون در نظر داشتن نتیجه عملی پیش می‌روند. از نظر بوش علوم بنیادی تلاشی است برای یافتن قوانین کلی طبیعت جهت اینکه مرزهای فهم بنیادی بشر را گسترش دهد. دومین نکته‌ای که بوش بر آن تأکید می‌کند نقش علوم بنیادی بر توسعه فناوری است. او فرض می‌کند نتایج تحقیقات بنیادی در یک مدلی خطی و فرایند انتقالی به تحقیقات کاربردی و محصولات فناوری تبدیل می‌شود (Bush, 1945). بنابراین از نظر بوش تمایز ذاتی میان علوم کاربردی و بنیادی وجود دارد. بوش تحقیقات علمی را در یک مدل یک بعدی از بنیادی تا کاربردی ترسیم می‌کند. در این مدل یک بعدی هر میزان به سمت علوم بنیادی نزدیکتر شویم فهم بنیادین از طبیعت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند و هر اندازه به سمتِ علوم کاربردی حرکت کنیم از اهمیت فهم بنیادی کاسته می‌شود و اهمیت کاربردی آن پژوهش افزایش می‌یابد.

دومین مدل رایج در تمایز میان علوم بنیادی و کاربردی توسط دونالد استاکس(۱۹۹۷) ارائه شده است. استاکس، برخلاف بوش، معتقد است مدل پژوهش‌های علمی یک بعدی نیست. او طرحی دو بعدی از علوم ارائه می‌دهد؛ به نحوی که فهم بنیادین از طبیعت همیشه در مقابل ویژگی کاربردی تحقیقات قرار نگیرد. استاکس نمونه‌هایی را در تاریخ علم نشان می‌دهد که دانشمندان همزمان دو هدف کاربرد و فهم بنیادین را دنبال می‌کنند؛ میکروب شناسی پاستور، نظریه ترمودینامیکی کلوین و نظریه اقتصادی کنز نمونه‌هایی از این دسته هستند. بنابراین او مدل یک بعدی بوش را به طرحی دو بعدی اصلاح می‌کند. در مدل استاکس علوم در راستای دو پارامتر « فهم بنیادی» و «کاربرد» به چهار دسته تقسیم می‌شوند که استاکس آن‌ها را یک چهارم پاستور، یک چهارم بوهر، یک چهارم ادیسون و تحقیقات خاص می‌نامد.


[۱] Working Hypotheses

[۲]  Organisation for Economic Co-operation and Development

[۳] Vannevar Bush

[۴] Science: the Endless Frontier

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن